زندگی من، وقتی که دختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده‌ی خود زندگی گذشت. گمان می‌کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده‌ای، یا شروع شدن چشم‌اندازی. هیچ خبری از زندگی نمی‌شد. خیلی چیزها اتفاق می‌افتاد، اما زندگی نمی‌آمد. و باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم. چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم…!

 

کاناپه ی قرمز | میشل لبر

/ 0 نظر / 13 بازدید