/ 4 نظر / 5 بازدید
آزاده قناعت

مادرم............ من هرگز بهشت رازیرپایت ندیدم زیرپای تو آرزوهایی بود که ازآن گذشتی، به خاطرمن.............

آزاده قناعت

رد میشوی آرام از گذر کوچه مان هر لحظه به ما میرسی چشمهایت هنوز باران مهربان من است گوشه گوشه کنج دلم مینشینی و دستهایم گرم است و میدانم روزی که رفتی هنوز میخندیدی و من لبانم می لرزید تاریک بود کوچه مان و صدای درب آهنی خانه دلم را میکوبید و هنوز گامهایت روی پله های سنگی نقش داشت و من تا سپیده بوسیدم جای قدمهایت را با پشت خم کوچه را می سرودی و باز در خیابانهای شلوغ شهر کفشهایت فرسوده بود تو میرفتی ... می آمدی.... و هرشب فقیر کوچه مهمان سفره نان ما بود دلم گرفته مادر عشق نیمه جان من سزاوار نبود تو را بانو برادر هنوز به روی دستانت می خوابد و همیشه برای گرسنه های شهر با تو می گرید ولی در تمام شهر تنها تو مادر منی پدر قافله زندگی را چه سخت پیش می برد و نگاه تو هنوز یادگاری چشمان پدر است چرا این خاموشی نور نمیشود دریغ که صدایت دور است و گوشهایم سنگین از ختم زنده گان و دل می سوزانند برای دستهای یخ زده ام اینجا نیمه های روزگار است مادر تشنه ام .... نیمه شبان بغض گلویم را می خراشد لیوان در دستهایم میشکند و زیر پاهایم اتاق به گل مینشیند نجات ام بده از این تب و هذیان که رخداد سرنوشت چه کر

آزاده قناعت

نجات ام بده از این تب و هذیان که رخداد سرنوشت چه کرد با طواف تو صحرای خدا چه کرد با نگاه تو روزگار را چه خوب درس دادی که این چنین با شکوه بدرقه ات کرد در بی وزنی روح و جسم مثال پروانه بودی که آرام آرام خانه ی نو را متبرک کردی و من در سکوت تمام قبرهای سرد ناگهان سوختم ناله هایم مرا در هم فشرده و من از ترس واپسین نگاه نمی گذارم که چشمانت را سپید بپوشانند ای آسمان بکوب بر دیوار دلم که تمام فروریخته ام ای دل شکسته چه زیبا میخندیدی .......

شعله

دوستت دارم مادر