در فرودگاه، گفتگوى لحظات آخر بین مادر و دخترى را شنیدم... هواپیما در حال حرکت بود و آنها همدیگر را با احساس بغل کردند و مادر گفت: دوستت دارم و آرزوى کافى براى تو مى‌کنم.

دختر جواب داد: مادر، زندگى ما با هم بیشتر از کافى هم بوده. محبت شما، همه آن چیزى بوده که من احتیاج داشتم. من هم آرزوى کافى برایتان مى‌کنم.

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر به طرف پنجره‌اى که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و مى‌توانستم ببینم که مى‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمى‌خواستم خلوت او را به هم بزنم، ولى خودش با این سؤال این کار را کرد: تا حالا با کسى خداحافظى کردید که مى‌دانید براى آخرین‌بار است که او را مى‌بینید؟

جواب دادم: بله، کردم! لطفاً مرا ببخشید که فضولى مى‌کنم، چرا آخرین خداحافظى؟!

او گفت: من پیر و سالخورده‌ام و چالش‌هاى زیادى را پیش رو دارم. او در جاى خیلى دور زندگى مى‌کند و حقیقت این است که سفر بعدى او براى مراسم تدفین من خواهد بود.

ــ وقتى داشتید خداحافظى مى‌کردید، شنیدم که گفتید «آرزوى کافى براى تو مى‌کنم»، مى‌توانم بپرسم یعنى چه؟!

لبخندى زد و گفت: این آرزویى است که نسل به نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که این را به همه بگویند.

سپس مکثى کرد و در حالى که سعى مى‌کرد جزئیات آن را به خاطر بیاورد، لبخند دیگرى زد و گفت: وقتى که ما به هم گفتیم «آرزوى کافى براى تو مى‌کنم»، ما مى‌خواستیم که هر کدام به اندازه کافى زندگى‌اى پُر از خوبى داشته باشیم. سپس روى خود را به طرف من کرد و این عبارت‌ها را بیان کرد:

آرزوى خورشید کافى براى تو مى‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد، بدون توجه به این‌که روز چقدر تیره است.

آرزوى باران کافى براى تو مى‌کنم که زیبایى بیشترى به روز آفتابى‌ات بدهد.

آرزوى شادى کافى براى تو مى‌کنم که روحت را زنده و ابدى نگاه دارد.

آرزوى رنج کافى براى تو مى‌کنم که کوچک‌ترین خوشى‌ها به بزرگ‌ترین‌ها تبدیل شوند.

آرزوى به دست آوردن کافى براى تو مى‌کنم که با هر چه مى‌خواهى راضى باشى.

آرزوى از دست دادن کافى براى تو مى‌کنم تا به خاطر هر آنچه دارى شکرگزار باشى.

آرزوى سلام‌هاى کافى براى تو مى‌کنم که بتوانى خداحافظى آخرین راحت‌ترى داشته باشى.

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت...



شتاب نکنید و نگران هم نباشید! شما فقط براى دیدارى کوتاه، اینجا (روى کره زمین) هستید... پس بایستید و گل‌ها را ببویید. / والت هاگن

--

                                       >> برگرفته از کتاب «مـن، منــم؟!» 



--

/ 1 نظر / 9 بازدید
تقوائي

بسيار زيبا بود عارفانه نگاشته ايد لذت بردم