سه روزه که مریضم.از عصر جمعه شروع شد و تا الانم ادامه داره.وقتی راه میرم انگار سرم به جایی بند نیست پس با یک دستم می گیرمش تا مثلا از جاش کنده نشه.اما امروز یک اتفاق خوب افتاد.ساعت پنج صبح با صدای بارون بیدار شدم.نه اینکه خونه مون شیروونی داشته باشه یا ناودونی در کار باشه،نه.حسش کردم،گوشام شنیدنش و بینیم بوئیدش.عجیبه که تو روزای بارونی و ابری بر خلاف روزای آفتابی شوق بیشتری برای زندگی دارم.تا اومدم بلند شم،سرم گیج رفت و دوباره درد عجیبی تو سرم پیچید.امروز سر کارم نرفتم.همش پای پنجره دراز کشیده بودم و صدای بارون رو گوش می دادم.می شنیدمش اما نمیدیدمش چون ما حیاط نداریم و تو یک آپارتمان کوچولو زندگی می کنیم که پنجره هاش بالاتر از دید آدم به بیرونه.همش هم که نمی شه واستاد.خوب کار دیگه ایم نمی شه کرد جز تحمل!پیش مامان هم نرفتم.نیاز مبرمی به تنهایی داشتم.بارون امروز با اومدنش حالمو بهتر کرد.کاش همه ی روزا بارونی بودن...