از خیلی سالای پیش کتاب مسافر کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری رو بارها خوندم.اما هر بار بسته به حالم لذت دیگه ای رو از مرورش بردم.یک جای این کتاب هست که بی اندازه دوست دارم و اون...؟

.........اما سرانجام بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخره ها و برفها به جاده ای برخورد و هر جاده ای یک راست میرود سراغ آدمها.

گفت:سلام.ومخاطبش گلستانی پر گل بود.گلها گفتند: سلام.همه شان عین گل خودش بودند.حیرت زده پرسید: شما کی هستید؟ گفتند: ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس بدبختی کرد.گلش به او گفته بود که از نوع او در تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا اینهمه گل همه مثل هم،فقط در یک گلستان!

تو دلش گفت: مرا باش که فقط با یک دانه گل، خودم را دولتمند عالم خیال میکردم.روی سبزه ها دراز شدوحالا گریه نکن کی گریه کن.

آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد و گفت: سلام.

- کی هستی تو؟عجب خوشگلی!       - یک روباهم من.

- بیا با من بازی کن.خدا می داند چقدر دلم گرفته...

- نمی توانم بات بازی کنم.هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

- اهلی کردن یعنی چی؟

- یک چیزی است که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است.مثلا تو برای من یک پسر بچه ای مثل صدهزار تا پسر بچه ی دیگر.نه من به تو احتیاجی دارم نه تو به من.اما اگر برداشتی مرا اهلی کردی،آنوقت دیگر هر دو تامان به هم احتیاج پیدا می کنیم.تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه ای میشوی،من برای تو.الان زندگی یکنواختی دارم.من مرغها را شکار میکنم،آدمها مرا.همه ی مرغها عین همند،همه ی آدمها هم عین همند.این وضع خلقم را تنگ می کند.اما اگر تو برداری مرا اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.آنوقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پایی فرق می کند.آن گندم زار را ببین.برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است و مرا یاد چیزی نمی اندازد.اما تو موهات رنگ طلاست پس وقتی اهلیم کردی گندم طلایی رنگ مرا به یاد تو می اندازد.آدم فقط از چیزایی که اهلی کند سر در می آورد.آدمها دیگر برای سر در اوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را همینجور حاضر و آماده از دکان ها میخرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند،آدمها مانده اند بی دوست....تو اگر دوست می خواهی،خب مرا اهلی کن!                  - راهش چیست؟

- باید خیلی خیلی حوصله کنی.من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی،چون تقصیر همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است...به این ترتیب مسافر کوچولو روباه را اهلی کرد...

لحظه ی جدایی که رسید روباه گفت: آخ نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم.

- تقصیر خودت است.خودت خواستی اهلیت کنم.این ماجرا فایده ای به حال تو نداشت.                        - چرا داشت. به خاطر رنگ گندم.

بعد گفت: برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی گل خودت توی عالم تک است.

مسافر کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانید.نه کسی شما را اهلی کرده،نه شما کسی را.خوشگلید اما تو خالی.برایتان نمی شود مرد.او به تنهایی از همه ی شما بیشتر می ارزد.چون فقط اوست که همه کاری برایش کرده ام،چون که او گل من است.

وقتی برگشت روباه بهش گفت: یادت باشد جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید.نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای.آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی.تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسؤولی.تو مسؤول گلت هستی......