امروز مامان عروسی دعوت بودن اما نرفتن.بهشون پیشنهاد دادم به همراه خواهرم برای چند روز کیش برن اما قبول نکردن و خیلی نه های دیگه.حوصله ی حرف زدن یا دیدن آدما رو ندارن .برای اینکه تشویق بشن از گذشته ها حرف بزنن هر کاری می کنم اماخاطرات کوتاه مدتشون رو فراموش می کنن وخاطرات بلند مدتشون هم پر از خدشه ان.نا امیدی وبی حوصلگی ذهنشونو تسخیر کرده.راستی چه باید کرد؟