مدتیه چیزی در باره ی مامان ننوشتم.نه چون مطلبی نبوده بلکه چون ایشون اوضاع زیاد خوبی ندارند.دلم می خواست خبرای خوب می دادم که مثلا مامان روبراهن اما واقعیت اینه که روبراه نیستن.بعد ازشیمی درمانیای شوهر خواهرم مامان روحیه شونو باختن و مدام گریه می کنن.کاری از دست کسی بر نمیاد مگر دلداری دادن که تاثیرش موقته.فراموشیشون به بالاترین حد رسیده.دیگه اصلا از خونه بیرون نمی رن و این جدای صدمات روحی و افسردگی شدید برای وضعیت پاهاشون هم بسیار بده چون اگر راه نرن فلج می شن.هر چی هم که ما اصرار می کنیم هیچ فایده ای نداره.امسال بهار معجزه کرده با زیبایی هاش با باروناش با شقایقاش.اما مامان اصلا بیرون نمیان که اینا رو ببینن.براستی چه باید کرد؟