تنهابودم.همه چی دوروبرم بنفش بود.دستام میلرزیدن.می خواستم شمع روشن کنم ولی نمی تونستم .باد میامدوشعله ی کبریتوخاموش میکرد.چرابنفش؟توبیابون بودم.همه چی زرد بود.  دنبال چی می گشتم؟تشنه ام بود.خیس عرق بودم.کف پاهام ازداغی شنها می سوخت.به چی فکرمی کردم؟یک دفعه دیگه پاهاموحس نکردم.همه چی سیاه بود.چراوزنم رو حس نمی کردم؟پس من مرده بودم وخودم خبر نداشتم.یعنی مرگ اینجوریه؟بی وزنی ناب؟ اونا کی بودند؟حالا که مرده بودم باز از من چی می خواستند؟نه جسمی.نه پولی.چرا همه چی سیاهه؟تو ماشین بودم و باز مضطرب.هیچ رنگی نبود حتی سفید هم نبود.این پیچ رو رد کنم می رسم.می رسم؟به کجا؟هیچی تو ذهنم نبود.مکان زمان حس ها رنگ ها  همه متوقف شده بودند.خلاء.می رفتم.پامو رو گاز فشار می دادم.باید می رسیدم.عجله داشتم.آیا کسی منتظرم بود؟من که همیشه تنها بودم.پس کی منتظر بود؟شاید فکر می کردم.شاید آرزو می کردم که کسی منتظرم باشه.تو اتاق نشستم.رنگ خاکستری. رو مبلی که از جای نشستنم گود رفته.به چی فکر می کنم؟بازم داره باد میاد.بازم کبریت روشن نمی شه.چندمین شمعه؟ من از کی اینجا نشستم؟چرا تنهام؟کی می خواد این رقص رنگ متوقف شه؟نفس که می کشم سینه ام  می سوزه. باید فکرمو تمرکز بدم تا به خودم بقبولونم که هنوز دیوونه نشدم.چرخش و رقص نورورنگ که به مفهوم دیوونگی نیست.هست؟همه که نگام می کنن یک چیز گنگ توچشماشونه.مثل اینکه بخوان یک چیزیو از من مخفی کنن .شاید اون چیزو منم میدونم و لی مدتهاست که از خودمم حتی مخفیش کردم.چرا این قدر خوابم میاد؟من که 3/4 عمرمو خواب بودم.من بهش گفته بودم خیلی چیزارو.گفت دوستم داره ودیگه نگران نباشم.اما چرا حرفش آرومم نکرد؟چرا وخیلی چراهای دیگه......