دیروز تعطیل بود.حسابی خوابیدم و کمی خستگیم در رفت.برای من تعطیلی یعنی خواب.از تفریح و گردش خبری نیست.چون تعطیل بود مامان خواهرم و بچه هاشو برای ناهار دعوت کردن.من فکر می کنم همه ی این دور هم جمع شدنا نوعی واکنش نسبت به تنهایی است و شاید هم زنده نگه داشتن سنت های قدیمی که زیر خروارها گرفتاری و روز مرگی گم شدن.دو سه روز بود که مامان کاسه ی چه کنم به دست گرفته بودن چون یک مهمونی ز طرف شاگردای قدیمشون دعوت داشتن و مدام می گفتن:"برم یا نرم؟"به حرف من که میگفتم برید گوش نمی دادن تا این که خواهر بزرگم برای تبریک عید زنگ زد و مامانو متقاعد کرد به مهمونی برن.خلاصه عصر با سلام وصلوات راهیشون کردیم و یک نفس راحت کشیدیم.از اونجایی هم که امروز از مهمونی با آب وتاب حرف میزدن معلوم شد بهشون خوش گذشته.خدا رو شکرچون جای شادی تو زندگی مامان خیلی خالیه...