وقتی بجه هات بزرگ می شن این احساس بهت دست می ده که تو در وهله ی اول فقط یک جعبه ی بی مصرف بودی که تنها استفاده ات  حمل یه موجودی بوده به اسم بچه و در وهله ی دوم یک مستخدم که می شستی و غذا می دادی واز بیماریا حفظشون می کردی.ولی اینکه تو هم آدم بودی و هستی و اینکه حتی برای تصمیمات مهم زندگیشون با تو مشورت کنن  اصلا تو مخیلشون نمی گنجه چه برسه به اینکه حرفتو گوش بدن! در همه این سالها تو فقط یه تماشاچی بودی و تماشاچیم باقی می مونی.به حرف زدنت -راه رفتنت-غذا خوردنت-فکرکردنت وشاید اصلا بودنت  میخندن و یادشون رفته که تو حرف زدن -راه رفتن-غذاخوردن-اندیشیدن رو به اونا آموختی و از همه مهمتر بودن و وجود داشتن روبهشون  تقدیم کردی.وباز یاد این حرف قدیمی میفتم که می گن:بچه هات دلیل بودن توهستند غافل از اینکه این منم که دلیلی بر بودن اونام.اما کی اینو می فهمه؟امیدوارم من با مادرم کاری رو که بچه هام با من می کنن رو نکرده باشم...