دیشب شب خیلی زیبایی بود.آخه کلی برف اومده بودوهمه جاسفید شده بود.شبی پوشیده در ساتن سفید.درختا انگار پر شکوفه های گیلاس بودن وزمین سراسرسفید.اما امروز آفتاب شد و برفا رو آب کرد و دیگه اینکه امروز یکی دیگه از افراد فامیل فوت کرد.نسل قبل از ما یکی یکی دارن میرن.مامان در مجلس ختم خیلی  ساکت بودن و مردمو جور عجیبی نگاه می کردن.البته چون خواهر دومم یک هفته هست که اینجاست مامان روحیه ی بهتری دارن وروزا رو با شادی بیشتری میگذرونن اما خوب هر هم سن مامان که از میون ما میره چه برای ایشون چه برای ما یک زنگ خطره .یک دفعه دلم برای مامان تنگ شد.پاشم برم پیششون و قدر هر لحظه بودن با مامانو پاس بدارم.