امروز اولین برف بارید.البته نه یک برف حسابی اما خوب از هیچ بهتر بود.هوا خیلی سرده.مامان امروز لباس زمستونی پوشیدند با دو جفت جوراب.خوشحالم که یک زمستون دیگر را کنار مامان می گذرونیم.راستی در انتظار شب یلدا هستم با آجیل و هندونه و یک عالمه خاطره که اغلب تکراریند اما باز هم حس غریبی به آدم میدن.دلم می خواد همه ی خواهرام شب یلدا تو خونه ی مامان جمع میشدن.خیلی وقته که ما همه با هم یک جا جمع نشدیم یعنی درست از وقتی که مثلا خیلی بزرگ شدیم.