مامان می گفتن چند روزه بد می خوابن و بیقرارن.شاید چون من گفته بودم که می خوام دوباره برم سفر.براشون عجیب بود این وقت سال و اینهمه مشغله ومقید بودن من به کارم چرا بعد یک هفته بازعازمم؟امشب راستشو بهشونگفتم .دارم میرم از خواهرم که مجبور شدن دوباره عملش کنن مراقبت کنم تا کاملا مدتی استراحت مطلق کنه بلکه زودتر خوب شه و با من بیاد اینجا تا در کنار خانواده ومحبت بیکران مامان روحیه ی تازه ای بگیره.نازنین خواهر بزرگترم هم با اینکه خودش عمل داشت از هیچ توجه ومهربانی دریغ نکرد.چقدر خوبه که در این دنیای بی حساب و بی دروپیکرهنوز عطر خوش محبت و عشق به مشام می رسه.مامانم همیشه آرزویی جز این نداشتن که ما پنج فرزند مثل پنج انگشت یک دست با هم یکی باشیم.خوشحالم که خیال مامان از این بابت راحته.