فراموشی مامان بیشتر شده شاید چون در مدتی که نبودم داروهاشونو اشتباه خوردن یا شایدم در سکوت دلشوره ی دو خواهر بزرگمو دارن که به فاصله ی یک هفته هر دو عمل جراحی داشتن ویکیشون اوضاعش فعلا روبراه نیست.من هیچوقت مامانو در حال هیجان ندیدم.همیشه با مشکلات در سکوت دست وپنجه نرم می کنن و ظاهرشون چیزی نشون نمی ده تا جایی که وقتی بچه بودم فکر می کردم که هیچ احساسی ندارن ویا اصلا ما رو دوست ندارن.اما حالا می فهمم که اشتباه می کردم و با این کار مامان میخواستن با عمل به ما بچه ها نشون بدن که در مواجهه با مشکلات شکیبایی و متانتو از دست ندیم و با عقل عمل کنیم نه احساس.حال خوبی ندارم.حس می کنم توازن و اندازه رو در زندگیم از دست دادم.