ده روز گذشته سرشار از شگفتی بود.برای پرستاری از دومین خواهرم که عمل جراحی داشت به کمکش رفتم که البته تنفسی کوتاه در شلوغی زندگی خودمم بود.در این مدت به جنبه هایی از شخصیت او و خودم شناخت پیدا کردم که قبلا نمی دونستم.برای من که همیشه او به دلیل یازده سال اختلاف سن دور از دسترس می نمود بدل به موجودی زمینی و دوست داشتنی شد که احساساتی شبیه خودمو داره.نقش اولین خواهرمو هم نباید نادیده گرفت که با ابراز محبتهاش قلب و روح ما رو سرشار کرد.مامان نازنین هم در این مدت ما رو تنها نذاشتن و هر روز زنگ زدن.چقدر مهربونی خوبه.کاش همه یاد بگیریم که مهربون باشیمو با مهر زندگی کنیم اونوقت چقدر تحمل شرایط سخت زندگی آسون میشه.