چهارشنبه روز خوبی بود.پسر خواهرم از یه راه دور اومده بود دیدن مامان.آدمایی به سن مامان مثل آفتاب لب بومن.شاید برای دیدارشون دفعه ی دیگه ای نباشه پس باید از هر فرصتی استفاده کرد.به هر حال پسر خواهرم کار خیلی خوبی کرد که دل مامانو شاد کرد.امروز هم سال عموم بود.یک سال از مرگشون گذشت و فکر می کنم شاید مامان تنها کسی بودن که از ته دل مثل روز اول گریه می کردن و یاد عموم بودن.آخه چون مامان همسرپسر بزرگ خونواده ی پدریم بودن همه ی برادر شوهرا رو مثل بچه ی خودشون بزرگ کردن وعلاقه ی شدیدی به اونا دارن.البته سه عموم فوت کردن و فقط یکی مونده.همه ی بزرگترای فامیل فوت کردن یا پیر شدن خیلی.دیری نمی گذره که ما می شیم بزرگتر خونواده و پیر به حساب میاییم در حالی که اصلاجوونی نکردیم.بگذریم.امیدوارم حداقل مامان حالا حالاها سایشون بالا سر ما باشه.