کلافه شده م.بعد از ظهر عصر نمی شه،شب آغاز نمی شه،آتیش آفتاب در حال غروب تو آسمون می مونه.من دیگه به سنی رسیده م که می دونم متشکر بودن آدمی رو بیشتر به زندگی پایبند می کنه تا مهری که ورزیده.در غروب طولانی شبای اوایل تابستون بالاخره احساس فاقد کلمه می شه،چون اطمینان به اینکه همه ی لحظه های زندگی چون زمان از دست رفته غیر قابل برگشته، تقریبا با پوست و خون حس می شه.بدون احساس یأس از این حالت گذشتن،به نظر آسون می رسه.انسان،آشتی کرده و آشتی جو، مثل روزی که غروب می شه،فرو می میره.فقط تو همچین لحظاتی ممکنه خودمو از این جنون،از این دهه ی عمر،از خاطراتی که مثل وزنه با خودم می کشم،آزاد کنم.نمی دونم چرا این روزا بیشتر از همیشه به سقراط فکر می کنم که جهل اونو کشت اما بهش چیره نشد.مدام با مامان سرو کله می زنم.کار به جایی رسیده که هر چی الان بگم یک لحظه ی دیگه از یادشون می ره.هر چیزیو صد بار می پرسن اما باز فراموش می کنن.در این فکرم که این روند آیا به جایی می رسه که ما رو هم دیگه بجا نیارن؟