من از خراسان و تو از تبریز و او از ساحل بوشهر

با شعرهامان شمعهایی خرد

بر طاق این شبهای وحشت برمی افروزیم

یعنی که در این خانه هم چشمان بیداری

باقی ست

یعنی در اینجا می تپد قلبی و نبض شاخه ها زنده ست

هر چند

با زهر سبز آلوده و از وحشت آکنده ست.

این شمعها گیرم نتابد

در شبستان ابد،در غرفه ی تاریخ

گیرم فروغ فتح فردایی نباشد،

لیک،

گر کورسو گر پرتوافشان،هر چه هست این ست:

یادآور چشمان بیداری ست.

وز زندگانی

-گر چه شامی شوکران آکند-

باری نموداری ست.

دکتر شفیعی کدکنی(م سرشک)