خاطرات خانه ی مادر 1376
مطالب این وبلاگ رابه افتخار مادر عزیزتر از جانم ، خانم بهجت بیدختی می نویسم تا ثبت شود بر ذهن و قلب ما برای همیشه.
خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم. اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول می کشد. این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر را دارد؟ بهتر نیست از فرصت کم برای مهربانی با همدیگر استفاده کنیم؟ از یاد نبریم که در وجود هر فرد سالمندی ممکن است قلب جوانی پنهان شده باشد. آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن. ( قند )) خون مادر بالاست . این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد. ننه صنوبر مهدور 76 ساله مدتی است که با کشیدن نقاشی های کودکانه ی خود در محله یافت آباد و امام زاده حسن (ع) تهران به امرار معاش می پردازد . گردشی به همراه مادرم در یک روز زیبای برفی و دیدن بهبودی هر روزه ی ایشان به همت چهار خواهر عزیزم خانم ها فرشته - خجسته - هنگامه و رویا که فداکارانه با مراقبت های شبانه روزی روند سلامتی مادر را تسریع بخشیده اند. دستتان درد نکند و خسته نباشید فرزندان خوب و خواهرهای مهربان. من خدایی دارم، که در این نزدیکی است نه در آن بالاها مهربان، خوب، قشنگ ... چهره اش نورانیست


وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
قدر مادرامون رو تا وقتی هنوز هستن بدونیم.
دلش اما همیشه (( شور )) می زند برای ما ؛
اشکهای مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچ کس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هر چند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست.





| Design By : Pichak |


