خاطرات خانه ی مادر 1376

مطالب این وبلاگ رابه افتخار مادر عزیزتر از جانم ، خانم بهجت بیدختی می نویسم تا ثبت شود بر ذهن و قلب ما برای همیشه.

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست ...

یادمان نرود ؛ همه ی ما شیر مادرمان را خورده ایم ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم. اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول می کشد. این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر را دارد؟ بهتر نیست از فرصت کم برای مهربانی با همدیگر استفاده کنیم؟


نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

از یاد نبریم که در وجود هر فرد سالمندی ممکن است قلب جوانی پنهان شده باشد.

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
قدر مادرامون رو تا وقتی هنوز هستن بدونیم.

                            

( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما همیشه (( شور )) می زند برای ما ؛
اشک‌های مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .

                           

نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس اینجا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هر چند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

ننه صنوبر مهدور 76 ساله مدتی است که با کشیدن نقاشی های کودکانه ی خود در محله یافت آباد و امام زاده حسن (ع) تهران به امرار معاش می پردازد .

 

   

  

نوشته شده در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

گردشی به همراه مادرم در یک روز زیبای برفی و دیدن بهبودی

هر روزه ی ایشان به همت چهار خواهر عزیزم خانم ها فرشته -

خجسته - هنگامه و رویا که فداکارانه با مراقبت های شبانه

روزی  روند سلامتی مادر را تسریع بخشیده اند.

دستتان درد نکند و خسته نباشید فرزندان خوب و خواهرهای

مهربان.

نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط عارف نیا نظرات ()

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ ...

چهره اش نورانیست


گاه گاهی سخنی می گوید،

با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،

او مرا می خواهد،

او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی

چون به غم می نگرم،

آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،

که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند

او همه درد مرا می داند ...
 
نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط عارف نیا نظرات ()


Design By : Pichak